شمال ...

پنجشنبه شب رفتیم شمال با ترس و لرز از ترافیک

طب سوزنی اثر کرد و دردهام از بین رفته بود اما

نه کامل، فقط به خاطر بچه رفتیم وگرنه من که کاملا

حالم بد بود. خدا رو شکر ۳ ساعته رسیدیم، برگشت هم

امدوز صبح ساعت ۷:۳۰ بازم حدود ۳ ساعت، که عالی

بود. بچه ی کلاس اولی سرما خورده و نمیدونم فردا

چطوری بشه، مخصوصا که بنده خدا کاملا منگه...

فردا خونه هستم اما از دوشنبه باید کلاسامو شروع کنم.

هفته ی پیش بچه ها شمارمو گیر آورده بودن و پرسیدن

کلاس هست؟ منم تو دلم چار تا گنده بارشون کردم و یه

شیشکی به سیستم و گفتم از هفته ی بعد.

خیلی مودبم به روم نیارین!!! از ظهر که رسیدیم فقط و

فقط آشپزی کردم تلافی این سفر کوتاهه یه روزه در اومد.

اولش که مجبور شدم با مرغ های رژیمیم یه غذای چرب و

چیلی و خوشمزه درست کردم که بچه نخورد، به اوشون

نودل دادم ( برخلاف میلم). بعد یادم افتاد نهار مدرسه

از هفته ی بعد راه میفته، براش قورمه سبزی درست کردم.

هنوز البته پلو نذاشتم. بعد هم سوپ پر از شلغم ... بعد هم

را به راه شلغم و دم نوش و ... والا خوبه یه دونه ست .

امروز که رسیدیم خونه رفتیم یه خونه نوساز تو کوچه ی

خودمون دیدیم که متری ۲۷۰ میلیون بود تازه قیمت پایه اش

هر طبقه اش هم ۳٪ میومد روش، ۶ طبقه بود و از آخرین طبقه

ویو کوه داشت، ما تو خونه ی الان تو حلق درخت چناریم و

اتفاقا خدا رو شاکر!!! القصه فهمیدیم راجع به تعویض خونه

اصلا نمیشه مانور داد. تا خدا چی بخواد ...

بچه موقع دوچرخه سواری تو شمال به باباش میگفت

تو دست و پای من نیا !!! پدرسوخته ی خوردنی ... اصلا

بهش نمیخوره کلاس اولی باشه. ماشاله ماشاله قد و جثه اش

خوبه. دوست ها و هم کلاسی هاش مرتب دارن مهاجرت

میکنن ... میترسم آخرش فقط من بمونم تو این مملکت و

تعدادی افغان و مهاجر، نژاد پرست هم نیستم والا.

پسرم، پاره ی تنم ...

الهی فدایش گردم که فردا روز جشن شکوفه هاشه .

دهنم سرویس شد تا یه سال بره یه مهد فوقالعاده

خیلی دور بود، اما خب به خیر و خوشی گذشت.

یک سال هم رفت پیش دبستانی بدون چالش و دردسر

از سال های قبلش هم هر چی مهد کودک خوب بود

یه سری زدیم و چند وقتی هم رفتیم ...

حالا دقیقا امسال بچه اضطراب جدایی گرفته...

می دونه که نمیتونه ازم جدا بشه واسه همین

گفته که سرویس بگیریم براش، البته که خودمون

فکرشو انداختیم تو ذهنش. الهی خیر باشه براش...

مشکلم الان این درد کشنده ست که تاحالا ۲ تا دکتر

۲ تا حرف متضاد گفتن برای درمانش، فلذا نمیدونم

چه کنم ...

باقی بقایم

تفنگ باز

مشغولیت امروز بچه با تفنگ شکار جوونی های هممسر بود

هر بار خالی تیراندلزی میکرد، یک متر به هوا می رفتم و

گوشت تنم آب میشد، بعد رفتیم سرچشمه که بدیمش

تعمیر، گفتند چند سالی هست مغازش جمع شده ...

منو همسر هم هی از قدیما خاطره های دلنشین کودکی

میگفتم. کلی حال کردم، حسم عوض شد اصلا ...

الان هم پایین چهارره استانبول تو ماشین نشستم

تا پسرا از تعمیر برگردن!!!

حالا ما دوبله ایستادیم ماشین کناری یه آقای کچل با یه

پسر ۱۰ ساله اومدن سوار ماشین کناری شدند. پرسیدم:

تشریف می برید؟ گفت نه نه راحت باشید. جلو جا پارک خالی

شد، اشاره کرد که جا پارک پیدا شده، می دونستم ماشینم

جا نمیشه اما باز برای اطمینان پرسیدم تشریف میبرید؟

گفت با خیال راحت بمونید، من هستم. برای بار سوم

ماشینو روشن کرد که شیشه بده بالا، بازم پرسیدم ...

یک آقا با یه ماشین به شدت کهنه و قدیمی، با لباس های

خیلی خیلی معمولی، فاقد هرگونه زیبایی ظاهری

اینقدر با شخصیت و محترم و آرام بود که مجبورت

میکرد بهش احترام بذاری. در حد همین چند دقیقه

که هیچ معاشرتی هم نداشتیم. به عنوان یک شهروند،

و همش فکر می کنم چقدر تعداد این آدم ها داره کمتر

و کمتر میشه ...

مزرعه خورشید

بچه باج گرفت، و ما دو دستی تقدیمش کردیم

وقتی شمال نمیشه، پس بریم مزرعه ...

کجا؟ دماوند! نگران برگشتشون هستم

چون میدونم تا سرحد از پا افتادن باباشو

میکشونه اینور و اونور، بعد ۲ ساعت رانندگی

تا تهران. اگه بیشتر نشه البته.

هی قپی میاد که برم شیر بدوشم و فلان و بیسار

هرچند اونجا مربی داره اما ایشون اینکاره نیست.

از صبح هزار بار بیدارم کرده، منم مسکن قوی خورده

حسابی منگ بودم. آخرم پیشنهاد داد وقتی خواستم

بمیرم یه دسته موهامو بهش بدم برای یادگاری.

مشاور گفته خیالشو راحت کن حالا حالا ها نمیمیری

منم خیال راحتش کردم، اما خودم اضطراب دارم

اگه مردم اونوقت بچه نمیگه چه مادر دروغگویی؟!

می نویسم برای باد، باران و صدای شب

بچه شمال میخواد، تفریح میخواد

خودم از دیشب عین مار می پیچم به خودم از درد

پدرش قول داده که میریم و یه شب میمونیم

طبع بچه برنمیداره، بهش گفتم ما دو تا یه شب

بیشتر بمونیم بابا برگرده ... قبول نمیکنه.

میدونم میترسه، خودمم یکم دلهره دارم که اگه

همسایه های ا نجا نباشن چطوری یه شب

بیشتر بمونیم!!!!! همسر مرخصی نداره

من واقعا حال ندارم و اوضاع جسمیم

به هم ریخته س . خلاصه که خیلی خانومم

خیلیییییی. تو سکوت و خلوت خودم به این

فکر می کنم که کار به بیمارستان نکشه تو

این روزای شلوغ .

پیش به سوی آنچه می خواهم البته با تعلل و تاخیر ...

امروز با خاله رفتم بازار، قیامت بود برای خودش

قول داده بودم وگرنه نمیرفتم. اونم تو این روزا

که ترافیک و شلوغیش وحشتناکه. بعد بدو بدو بچه رو

از خونه خواهرم برداشتم و بردمش باشگاه، همسر دم درش

منتظر بود. رسیدم خونه یه نهار دیرهنگام و شروع به

نظافت که پدر و پسر اومدند!!! بچه کمال گرا شده و چیزی

رو از نیمه دوست نداره!!! چون دیر رسیده بود باشگاه

دلش نمیخواسته تمرین کنه. پاک کردن گاز، جارو زدن و

برداشتن ۲ تکه لباس برای شمال که شلوغی جاده و خواب

و دل درد وحشتناکم منصرفمون کرد.

الانم گرسننه و دارم به کباب هایی که خواهر قشنگم داده

فکر میکنم اما دکترم گفته ۱۰ شب به بعد هیچ مخور!!!

روزی من، رزق من و ...

ناامیدی

تنک یو گاد

امروز یه وقت یهوییدتدونپزشکی باز شد و دیروز

بهم زنگیدن که اگه میتونی بیا. بس که از ترافیک مهر

میترسم حسابی بهشون سپرده بودم که کنسلی داشتن

خبرم کنن. گویا دو تا مریض هم کنسل کرده بودن و

برای بیکار نبودن دکتر و پارو نشدن احتمالی پول ها

بهم آفر دادن که اگه خسته نیستم کارای ریزتر هم انجام بدن.

اولا که فکر میکردم ۳_۴ تا دندون عصب کشی داشته باشم

که اینطور نبود. فقط یک عصب کشی، و جرم گیری ....

و تمام! تا قالبم آمادهبشه. این قسمت خوب ماجرا.

اما بدشاینکه با همه ی فیکساتوری که زده بودم دکتر آنچنان با

دندونم کشتی میگرفت که زیر چشمام سیاه شده بود و

بدتر اینکه فقط با یه سوراخ دماغم نفس می کشیدم!

هر چه بود کابوس تمام شد و فکر هر نوع کار زیبایی

رو هم از مغزم بیرون کردم.

یه چند تا خبر خوب هم هست در مورد خودم که نمیتونم

بنویسم ولی ته ذهنم ازش خوشحالم ... حالا اگه بشه.

امروز هم بعد از ماهها حلیم با شکر خوردم که نوشم باشه

نتونستم مقاومت کنم اما اثراتش رو اشتها زده بیرون.

باقی بقای پدر و مادرم و سایه ی مستدامشون و آدمای

خوش ذات این دنیا.

چیزی برای گفتن ندارم ....

امروز رفتم یهسر به خواهرم بزنم، آخرین بار

چهارشنبه همو دیده بودیم. از لاغر شدنم تو این

چند روز تعجب کرده بود‌ و این نشون میده تازه

تغییر سبک و ورزش و ... دارن خودشونو نشون میدن.

دکتره آدم عوضی ای هست اما خب فعلا برای من خوبه.

_ اینقدر یاد سمنان میفتم که دهنم سرویس شده.

_ پسرک هفت سالم اینقدر خوردنی شده که خدا میدونه.

_ و دیگر هیچ، نه شوقی، نه شوری نه انگیزه ای، هر چند

باید خدارو به شدت شکر کنیم ...

_ امیدوارم امسال هم مانند سنوات قبل که پیش و مهد میرفت

اذیت نکنه و به خوبی و خوشی بره. هر چند از الان یه بوهایی

داره میاد!!!!

_ منشی دندونپزشکمون که به شدت خانم مهربون و

با شخصیتی هست، پیشنهاد داده پسرک رو ببریم خونش

برای یادگیری پیانو و اینکه گفته ارگی که داریم تا ۳ ماه

برای سرور اوکی هست.

از کل کارایی که برای تابستون لیست کرده بودم فقط به

دندانپزشکیش رسیدم و دیگر هیچ.

_ خلاصه که الان نمیتونم واضح بنویسم اما اینقدر

در مورد بعضی چیزا شوخی می کنیم که یهو واقعی میشن ...

خیلی هم خوب.

باقی بقایمان در اوج نیستی و فانی بودن!

نمک در نمکدان شوری ندارد، حال بدم تمومی ندارد ...

مادرم برای اربعین مراسم داشت، خیلی عصبانی بودم

هی گفتم مادرم منزل شونصد متری شما با این کولر خنک

نمیشه، گوش نمیکرد میگفت مجبورم! میپرسیدم چرا؟

چرا آخه مردمو اذیت کنیم تو هوای گرم؟ حوصله کلهم مراسمو

هم نداشتم. خلاصه که هوا خوب بود و با یه پنکه صنعتی

کارشون راه افتاد و مراسم هم دلخواهش برگزار شد.

استپ وزنی وحشتناکی رو تجربه میکنم و متاسفانه ۵ روزه

که یه خورده شیرینی خوردم. امیدوارم پوستم به هم نریزه

دوباره بابت این رژیم شکستن.

هزار جور اتفاق منفی و مثبت هم افتاده که دیگه بهشون

فکر نمیکنم و سریع از ذهنم دورشون میکنم.

باقی بقای همه

که البته چرته کاملا ... چون سوار اتوبوس مرگ هستیم