امروز با خاله رفتم بازار، قیامت بود برای خودش

قول داده بودم وگرنه نمیرفتم. اونم تو این روزا

که ترافیک و شلوغیش وحشتناکه. بعد بدو بدو بچه رو

از خونه خواهرم برداشتم و بردمش باشگاه، همسر دم درش

منتظر بود. رسیدم خونه یه نهار دیرهنگام و شروع به

نظافت که پدر و پسر اومدند!!! بچه کمال گرا شده و چیزی

رو از نیمه دوست نداره!!! چون دیر رسیده بود باشگاه

دلش نمیخواسته تمرین کنه. پاک کردن گاز، جارو زدن و

برداشتن ۲ تکه لباس برای شمال که شلوغی جاده و خواب

و دل درد وحشتناکم منصرفمون کرد.

الانم گرسننه و دارم به کباب هایی که خواهر قشنگم داده

فکر میکنم اما دکترم گفته ۱۰ شب به بعد هیچ مخور!!!