پیش به سوی آنچه می خواهم البته با تعلل و تاخیر ...
امروز با خاله رفتم بازار، قیامت بود برای خودش
قول داده بودم وگرنه نمیرفتم. اونم تو این روزا
که ترافیک و شلوغیش وحشتناکه. بعد بدو بدو بچه رو
از خونه خواهرم برداشتم و بردمش باشگاه، همسر دم درش
منتظر بود. رسیدم خونه یه نهار دیرهنگام و شروع به
نظافت که پدر و پسر اومدند!!! بچه کمال گرا شده و چیزی
رو از نیمه دوست نداره!!! چون دیر رسیده بود باشگاه
دلش نمیخواسته تمرین کنه. پاک کردن گاز، جارو زدن و
برداشتن ۲ تکه لباس برای شمال که شلوغی جاده و خواب
و دل درد وحشتناکم منصرفمون کرد.
الانم گرسننه و دارم به کباب هایی که خواهر قشنگم داده
فکر میکنم اما دکترم گفته ۱۰ شب به بعد هیچ مخور!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 23:44 توسط ماتیوس
|