ترافیک زود هنگام ...

امروز بعد از رفتن سرور با پدرش منم عزم کردم

برم بام تهران، رفتن خمانا و تو ترافیک موندن همان

هوا هم تاریک شد و بیخیال شدم، دوباره ترافیک تا

برگشت به خونه، همون البته حال و هوامو عوض کرد.

بعد هم شام رژیمی و ورزش. هفته ی دیگه خیلی کار

دارم و یادم بمونه انرژیمو با فارماتون حفظ کنم .

اینبار باقی بقایم تا وقتی سرور کامل مستقل بشه

و این دنیا رو تموم کنم ...

همه یا هیچ خانوم دکتر ...

با دانشگاه برای ۲ روز در هفته و هر روز ۲ سکشن توافق کردم

دوباره دیدم چند روز بعد تو گروه برام ۳ تا سکشن گذاشتن

فوری پیام دادم به مدیر گروه، و اوشون هم شاکی که کل روزت

رو مجبورم بدم به استاد دیگه... گفتم خب الحمدلله. یه روز

کمتر بهتر. امشب باز زنگ پشت زنگ که برات فلان درسو

گذاشتم. خیلی هم مودب شده بود. همین که طبق برنامم

شد خوبه، با بقیه اش کاری ندارم فعلا البته.

ورم صورتمم کم شده، امروز هم کلی وقت با کیفیت با

سرور داشتم که امید است همینطوری روتین بشه و موثر.

اینم از روزهای ۴۰ سالگی بنده ...

باشه تو خوبی ...

اومدم تا وقتی که فایل مورد نظرم دانلود میشه

بنویسم، تما چندان حوصله ندارم...

سومین دندان عقل کشیده شد و فقط یکی

دیگشمونده که کار جراح فک و صورته.

دیشب و امشب دیگه روتین دارو و رژیم ندارم

همسر بستنی داد بخورم که ورم کمتر بشه واقعا

هم موثر بود، الانم چوب شور و ماست و ... خوردم

القصه چیزی برای گفتن ندارم جز باقی بقایتان.

آواز ... درهم و برهم !!!

دیشب تا ساعت ۳:۳۰ خوابم نبرد

البته تا ۱ در حال مطالعه و بعد منتظر

پخت عدسی بودم. در حال خوندن یه کتاب

بسیار جذاب اما چاپ نشده هستم و

خدا میدونه ذهنم چقدر درگیرشه.

جالبه که هیچ قند مصنوعی و طبیعی

به بدنم نمیرسه اما بدنم چند گرم و فقط

با ورزش و کم خوری وزن کم میکنه. یعنی

حتی خوردن انبه و انجیر رو هم محدود کردم

اما خب فعلا باید منتظر باشم، آهسته و پیوسته

خیلی بهتره. خوابم میاد و دلم میخواد ابن

پنجشنبه ی ملال انگیز زود تموم بشه، عمه ی

همسر رو پیچوندم و خونشون نرفتم اما فکر کنم

ناراحت شد ولی نشون نداد... به خدا پلکم چسبیده به

هم و بزرگترین و بهترین اتفاق خوب این هفته هم

میرسه به امروز و جا پارک عالی که خدای مهربون و عزوجل

برام فراهم کرده بود ..‌. سر کوچه ی فلان تو شریعتی

شیر تو شیر. فعلا با دو تا برنامه ی یوتیوب ورزش

میکنم یکی ۱۵ دقیقه و دیگری ۳۵، و با هر دو هم جوری

عرق میریزم انگار که در جهنم هستم.

دیروز از صبح انگار تو سمنان هستم تماما

با اون خاطرات بودم و گاهی بیرون میومدم ازشون .

حذف قند مصنوعی و طبیعی نتونسته پف و ورم صورتمو

خصوصا صبحا برطرف کنه... اما دکترم همچنان تاکید داره

و اگه اون وسطا زیرابی نرم تقریبا میشه گفت میلمو از

دست دادم. فعلا که خیلی کنترل دارم رو خورد و خوراک تا

بعد ... میخوام به ۶۰ برسم و بعدش ثابت نگهش دارم، اگه

بشه که عالیه.

دانشگاه هم برای درس با بچه های ترم یکی و درسی با بچه

های ترم آخری گذاشته. کارشناس اینجا که فوت کرد دیگه

محلول سازی ها با خودمونه، حالا میخوام از این ترم بدم

خود بچه ها درست کنن، والا به من چه... و صد امان از

ترم یکی ها که تحملشون واقعا سخته.

باقی بقایتان ...

ملالی نیست ...

همه دورم هستند، شکر خدا

چشمم کف پاشون

زنده و پاینده و برقرار باشن

اما من تنهام، یا بهتر بگم

احساس تنهایی می کنم، دیگه همینه

احتمالا بچه ی ته تغاری که به دنیا بیاد

اوضاع تنهاییم بدترهم بشه. چه میدونم والا !!!

پ.ن پسرکم میخواد وقتی ازدواج کرد بعد از

مهمونی و بوق و سر و صداها، شب با من برگرده خونه !!!

همینقدر عشق و جذاب و نا آگاه به شرایط

کبوتر جلد که میگن دو بالاخره دیدیم ...

اوووف که زندگی چه بازیا داره

اوووه که دنیا چقدر کوتاهه ...

اوففف که هزار تا چیز بلکم بیشتر

وجود داره که من و توی نوعی

حقیقت و ذات این دنیا رو نفهمیم

اوفففففففففف که عمرم رفت

دغدغه های سطحی من ...

تا به حال مثل امشب اثر داروی پوستم رو ندیده بودم

تو آینه ی قدی دوبروی در خونه پدربزرگ ...

واقعا از خداوند عزوجل ممنونم

فقط باید روتیتن رو حفظ کنم ...

_نخوردن شیرینیجات طبیعی و مصنوعی

_ورزش

_نخوردن کربوهیدرات از ۷ به بعد شب ها

_افزایش پروتئین وعده های غذایی

_و مهمترین اصل، تغییر سبک زندگی

امشب هم فقط جوجه خوردم، نه برنج نه ته دیگ

فقط یک بند انگشت نون چرب کهفدای سرم

شب که برمیگشتیم خونه مجبور شدم بزنم کنار و

همون تو خیابون یه گفتمان مهربانانه با شازده داشته باشم.

تو دورترین فاصله ی فکری و عقیدتی و ادراکی با خانوادم

هستم، خیلی دوستشون دارم، خیلی دوستم دارن اما

خیلی دور شدیم از هم، مهم علاقه و عشقه که داریم.

فعلا گور بابای دنیا، چه کنیم؟

سراشیبی ...

یعنی نصف عمرت رفت

نصف بقیشم میره ...

خداییش خدا همیشه یارمه ...

یه بار رفته بودم مهمونی و یکی از دوستان رو با بچه اش

دیده بودم و خدا میدونه دلم میخواست چیا بنویسم

حالا خوب یا بد، اصلا مهم نبود‌ مهم این بود که از اقوام

طرف که خواهان خواهر کوچیکه بوده اینجا رو میخونده...

یادمه ۳ بار یه متن طولانی نوشتم و هر بار ثبت نمیشد.

با خودم گفتم حواست هست؟ شاید حکمتی داره، هر چه بود

درونیات بود و چیزاییکه از قلبم مینوشتم. تک تک جملات رو

اون پست رو حفظم. خدایا شکرت، مرسی که آبروداری کردی.

پ.ن رفتم رو کاناپه دراز بکشم یه ربع، اینقدر جیزقولک بالشمو

کشید و تو سر و کله ام زد که بی خیال شدم.

پ.ن۲ همسر مسموم، برنامه ها ریخت به هم.

پن۳. بازم ممنونتم اوس کریم

با ما چه کردند؟!

امروز پسررطناز و دوست داشتنی و بی دندون رو

با آرامش ظاهری خودم و در میان گریه های بی امان او

که دل سنگ رو هم آب میکرد بردم برای کلاس های

تابستونی مدرسه. قبلا راحت تر میرفت ولی الان خیلی

دوست داره بمونه خونه ور دل خودم که اگر شونصد

میلیون بابت کلاسش نداده بودم حرفی نراشتم که نره.

همه چیز رو هم چک کردم، نه قلدری وجود داره، نه آزاری

و نه هیچ چیز دیگه ای ... فقط ایشون سر کلاس بافت

حوصله اش سر میره. ۷ سالشه اما واقعا خوردنی شده.

نمره های بچه ها رو رد کردم اما هنوز پیام میدن که استاد

فلان و بهمان. و اگر محلی از اعراب نداشته باشه همه رو بلاک

می کنم. تعارف ندارم باهاشون. مادر از شمال بیاد، خاله بره

سفر، همه به سلامتی. منم به شدت روی سلامتی و تنظیم وزن

فوکس کردم. دکتر گفته وزنت نباید بره بالا . از زمانی که دفاع

دکترامو کردم۱۳ کیلو اضافه کردم. اون موقع ۵۶ کیلو بودم و

الان ۶۹ . بیخیال بابا سرم سلامت، اگر الان دکی نمیگفت

بازم دنبالش نبودم. منتها با اصلاح سبک زندگی تا ۶۴ هم رسیدم.

صبح داروی کبد خوردم، الانم برم کلروفیل بزنم بر بدن و برم

دنبال سرور نق نقو.

بی عنوان

فعلا حرفی ندارم با کسی بزنم،

دلم میخواد بچه بودمو و سرمو رو‌پای مادرم میذاشتم

زنده باشن ایشاله، فعلا که شمالن.

نمره های بچه ها رو هم دادم و تمام، تنها ارتباطم با دانشگاه

تمام شد. حوصله ی دوست، دشمن، فامیل و هیچکسی رو

ندارم. نیاز به ریکاوری دارم چطوریشو نمیدونم‌