دیشب تا ساعت ۳:۳۰ خوابم نبرد
البته تا ۱ در حال مطالعه و بعد منتظر
پخت عدسی بودم. در حال خوندن یه کتاب
بسیار جذاب اما چاپ نشده هستم و
خدا میدونه ذهنم چقدر درگیرشه.
جالبه که هیچ قند مصنوعی و طبیعی
به بدنم نمیرسه اما بدنم چند گرم و فقط
با ورزش و کم خوری وزن کم میکنه. یعنی
حتی خوردن انبه و انجیر رو هم محدود کردم
اما خب فعلا باید منتظر باشم، آهسته و پیوسته
خیلی بهتره. خوابم میاد و دلم میخواد ابن
پنجشنبه ی ملال انگیز زود تموم بشه، عمه ی
همسر رو پیچوندم و خونشون نرفتم اما فکر کنم
ناراحت شد ولی نشون نداد... به خدا پلکم چسبیده به
هم و بزرگترین و بهترین اتفاق خوب این هفته هم
میرسه به امروز و جا پارک عالی که خدای مهربون و عزوجل
برام فراهم کرده بود ... سر کوچه ی فلان تو شریعتی
شیر تو شیر. فعلا با دو تا برنامه ی یوتیوب ورزش
میکنم یکی ۱۵ دقیقه و دیگری ۳۵، و با هر دو هم جوری
عرق میریزم انگار که در جهنم هستم.
دیروز از صبح انگار تو سمنان هستم تماما
با اون خاطرات بودم و گاهی بیرون میومدم ازشون .
حذف قند مصنوعی و طبیعی نتونسته پف و ورم صورتمو
خصوصا صبحا برطرف کنه... اما دکترم همچنان تاکید داره
و اگه اون وسطا زیرابی نرم تقریبا میشه گفت میلمو از
دست دادم. فعلا که خیلی کنترل دارم رو خورد و خوراک تا
بعد ... میخوام به ۶۰ برسم و بعدش ثابت نگهش دارم، اگه
بشه که عالیه.
دانشگاه هم برای درس با بچه های ترم یکی و درسی با بچه
های ترم آخری گذاشته. کارشناس اینجا که فوت کرد دیگه
محلول سازی ها با خودمونه، حالا میخوام از این ترم بدم
خود بچه ها درست کنن، والا به من چه... و صد امان از
ترم یکی ها که تحملشون واقعا سخته.
باقی بقایتان ...