یه بار رفته بودم مهمونی و یکی از دوستان رو با بچه اش

دیده بودم و خدا میدونه دلم میخواست چیا بنویسم

حالا خوب یا بد، اصلا مهم نبود‌ مهم این بود که از اقوام

طرف که خواهان خواهر کوچیکه بوده اینجا رو میخونده...

یادمه ۳ بار یه متن طولانی نوشتم و هر بار ثبت نمیشد.

با خودم گفتم حواست هست؟ شاید حکمتی داره، هر چه بود

درونیات بود و چیزاییکه از قلبم مینوشتم. تک تک جملات رو

اون پست رو حفظم. خدایا شکرت، مرسی که آبروداری کردی.

پ.ن رفتم رو کاناپه دراز بکشم یه ربع، اینقدر جیزقولک بالشمو

کشید و تو سر و کله ام زد که بی خیال شدم.

پ.ن۲ همسر مسموم، برنامه ها ریخت به هم.

پن۳. بازم ممنونتم اوس کریم