خداییش خدا همیشه یارمه ...
یه بار رفته بودم مهمونی و یکی از دوستان رو با بچه اش
دیده بودم و خدا میدونه دلم میخواست چیا بنویسم
حالا خوب یا بد، اصلا مهم نبود مهم این بود که از اقوام
طرف که خواهان خواهر کوچیکه بوده اینجا رو میخونده...
یادمه ۳ بار یه متن طولانی نوشتم و هر بار ثبت نمیشد.
با خودم گفتم حواست هست؟ شاید حکمتی داره، هر چه بود
درونیات بود و چیزاییکه از قلبم مینوشتم. تک تک جملات رو
اون پست رو حفظم. خدایا شکرت، مرسی که آبروداری کردی.
پ.ن رفتم رو کاناپه دراز بکشم یه ربع، اینقدر جیزقولک بالشمو
کشید و تو سر و کله ام زد که بی خیال شدم.
پ.ن۲ همسر مسموم، برنامه ها ریخت به هم.
پن۳. بازم ممنونتم اوس کریم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 16:28 توسط ماتیوس
|