به هر حال همه فرار نیست قوی باشن

از اضطراب دیشب اصلا نخوابیدم و

تایم هایی که بی اختیار بیهوش میشدم

با کمترین صدا بیدار میشدم، نمیدونم به اون

دلیله یا چیز دیگه که تا الان که مسکن اثر کرد

داشتم از زور سردرد میمردم، بعد از شدت درد

حالت تهوع گرفتم، الان درد سرم کنترل شده اما

حالت تهوع مونده. اینا اثرات اضطرابه متاسفانه

امروزم که هر کی به پستم خورد یه دور کامل

اعثاب و روانمو سابید به هم ...

واسه تولد یه آدم دور دعوت شدم کافه، باید

کلی هم دنگ کادو بدم، خدا روشکر واسه دور

بودنش و فقط بودن باهاشون بهونه آوردم ...

بعد که رقم دنگ رو شنیدم کلا منصرف شدم.

به خاطر جنگ و ایجاد حس کنترل و ... خونه

از تمیزس برق میزنه، بعد بچه سالی یه بار تن

ماهی میخوره همونو ریخت رو قالی و ... من

که دست نزدم و تمیز نکردم اما به جاش گریه کردم

همسر تمیز کرد و الانم بردش کلاس این وقت شب!

امروز وحشتناک تربن روز بود خدا به خیر کنه شبشو!

الهی هیچکی داغ شاخ شمشادش نبینه ...

برای منی که سال هاست مداحی گوش ندادم، شنیدن هزار باره یمداحی جوونم ای جوونم

یه جورایی هم آرام بخشه هم ناراحت کننده

عکس این جوونای سربازو می بینم واقعا می گم " دیگه خاک دو عالم بر سر دنیا که رفتی"

وای از بچه های میناب وای از سربازامون ... وای از مردممون

هنوز نتونستم برم محله ی جاجرودی رو ببینم، خواهرم معتقده این کار یه جور

خودآزاریه اما دلم می خواد از صبح این مداحی رو بذارم و برای بچه ها و جوونامون گریه کنم.

اما به جاش صبح که بلند میشم موهامو سشوار می کشم و لباس شاد می پوشم

و به امورات زندگی می رسم، حتی داستانم رو ادیت می کنم

اما هی تو سر می پیچه:

هزار الله اکبر

چه قدی داشتی اکبر

ولی حالا دیگه قدت شد با اصغر شد برابر

جوونوم آی جوونوم ... جوونوم آی جوونوم

نمی دونم چرا حس می کنم ایندفعه اینقدر سخته

خانم ع رفت میناب، گفت حال میناب خوب نیست

از صبح که اخبار خیلی خیلی وحشتناک مینابو شنیدم حال خیلی بدی دارم

مداحی مربوط به امین قدیمی هست

برای مردن آماده ای؟

امروز بعد از مدت های مدید رفتیم خونه ی پدر همسر

خب بعد از فوت مادر همسر، تا یه مدت وقتی میرفتیم

اونجا، وقتی به جای خالی مادرش نگاه میکرد حالش بد

میشد، بنابراین مدتها نرفتیم و بیرون از خونه شون

پدر و خواهرشو میدید. حالا امروز رفتیم و خواهر شوهر

هم نبود و بچه هم نق میزد که حوصله ام سر رفت!

اما در مجموع خوش گذشت و خوب بود. بعد به پیشنهاد همسر

رفتیم که پدر خودمم ببینیم، همزمان مادر و خاله جان هم

به فاصله ی کمی رسیدند و به خواهر زنگیدم اونم اومد.

حالا امشب که احتمال ح&&&مل&&&ه بالاست، رفتیم

دیدن دو پدر و خانواده، بچه نصفه شبی بیدار شد با ترس

و گفت خواب دیده من مردم. آرومش کردم اما همش خب

... منتظرم دیگه!!! خونه های پشتی هم پارتی گرفتن و اساسی

رفتن بالا و سر و صداشون همه جا رو برداشته و فقط میشنوم

هی میگن، به سلامتی !!!! منم معده ام داره میترکه از درد

و هی فکر میکنم بالاخره سگ زرد چیکار میکنه؟ اینوریا

چه میکنن؟ امیدوارم که خیر باشه و بتونم بالا سر بچه باشم.

باقی بقایتان