برای مردن آماده ای؟
امروز بعد از مدت های مدید رفتیم خونه ی پدر همسر
خب بعد از فوت مادر همسر، تا یه مدت وقتی میرفتیم
اونجا، وقتی به جای خالی مادرش نگاه میکرد حالش بد
میشد، بنابراین مدتها نرفتیم و بیرون از خونه شون
پدر و خواهرشو میدید. حالا امروز رفتیم و خواهر شوهر
هم نبود و بچه هم نق میزد که حوصله ام سر رفت!
اما در مجموع خوش گذشت و خوب بود. بعد به پیشنهاد همسر
رفتیم که پدر خودمم ببینیم، همزمان مادر و خاله جان هم
به فاصله ی کمی رسیدند و به خواهر زنگیدم اونم اومد.
حالا امشب که احتمال ح&&&مل&&&ه بالاست، رفتیم
دیدن دو پدر و خانواده، بچه نصفه شبی بیدار شد با ترس
و گفت خواب دیده من مردم. آرومش کردم اما همش خب
... منتظرم دیگه!!! خونه های پشتی هم پارتی گرفتن و اساسی
رفتن بالا و سر و صداشون همه جا رو برداشته و فقط میشنوم
هی میگن، به سلامتی !!!! منم معده ام داره میترکه از درد
و هی فکر میکنم بالاخره سگ زرد چیکار میکنه؟ اینوریا
چه میکنن؟ امیدوارم که خیر باشه و بتونم بالا سر بچه باشم.
باقی بقایتان