تفنگ باز
مشغولیت امروز بچه با تفنگ شکار جوونی های هممسر بود
هر بار خالی تیراندلزی میکرد، یک متر به هوا می رفتم و
گوشت تنم آب میشد، بعد رفتیم سرچشمه که بدیمش
تعمیر، گفتند چند سالی هست مغازش جمع شده ...
منو همسر هم هی از قدیما خاطره های دلنشین کودکی
میگفتم. کلی حال کردم، حسم عوض شد اصلا ...
الان هم پایین چهارره استانبول تو ماشین نشستم
تا پسرا از تعمیر برگردن!!!
حالا ما دوبله ایستادیم ماشین کناری یه آقای کچل با یه
پسر ۱۰ ساله اومدن سوار ماشین کناری شدند. پرسیدم:
تشریف می برید؟ گفت نه نه راحت باشید. جلو جا پارک خالی
شد، اشاره کرد که جا پارک پیدا شده، می دونستم ماشینم
جا نمیشه اما باز برای اطمینان پرسیدم تشریف میبرید؟
گفت با خیال راحت بمونید، من هستم. برای بار سوم
ماشینو روشن کرد که شیشه بده بالا، بازم پرسیدم ...
یک آقا با یه ماشین به شدت کهنه و قدیمی، با لباس های
خیلی خیلی معمولی، فاقد هرگونه زیبایی ظاهری
اینقدر با شخصیت و محترم و آرام بود که مجبورت
میکرد بهش احترام بذاری. در حد همین چند دقیقه
که هیچ معاشرتی هم نداشتیم. به عنوان یک شهروند،
و همش فکر می کنم چقدر تعداد این آدم ها داره کمتر
و کمتر میشه ...